خرید بک لینک
پس عمر گفتش که این زاری توهست هم آثار هشیاری توراه فانی گشته راهی دیگرستزانک هشیاری گناهی دیگرستهست هشیاری ز یاد ما مضیماضی و مستقبلت پردهٔ خداآتش اندر زن بهر دو تا به کیپر گره باشی ازین هر دو چو نیتا گره با نی بود همراز نیستهمنشین آن لب و آواز نیستچون بطوفی خود بطوفی مرتدیچون به خانه آمدی هم با خودیای خبرهات از خبرده بیخبرتوبهٔ تو از گناه تو بترای تو از حال گذشته توبهجوکی کنی توبه ازین توبه بگوگاه بانگ زیر را قبله کنیگاه گریهٔ زار را قبله زنیچونک فاروق آینهٔ اسرار شدجان پیر از اندرون بیدار شدهمچو جان بیگریه و بیخنده شدجانش رفت و جان دیگر زنده شدحیرتی آمد درونش آن زمانکه برون شد از زمین و آسمانجست و جویی از ورای جست و جومن نمیدانم تو میدانی بگوحال و قالی از ورای حال و قالغرقه گشته در جمال ذوالجلالغرقهای نه که خلاصی باشدشیا به جز دریا کسی بشناسدشعقل جزو از کل گویا نیستیگر تقاضا بر تقاضا نیستیچون تقاضا بر تقاضا میرسدموج آن دریا بدینجا میرسدچونک قصهٔ حال پیر اینجا رسیدپیر و حالش روی در پرده کشیدپیر دامن را ز گفت و گو فشاندنیم گفته در دهان ما بمانداز پی این عیش و عشرت ساختنصد هزاران جان بشاید باختندر شکار بیشهٔ جان باز باشهمچو خورشید جهان جانباز باشجانفشان افتاد خورشید بلندهر دمی تی میشود پر میکنندجان فشان ای آفتاب معنویمر جهان کهنه را بنما نویدر وجود آدمی جان و روانمیرسد از غیب چون آب روان + نوشته شده در یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۲ ساعت توسط مانا سیلویدی  | 

برچسب: نویسنده: مهران نیکنام تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 14:44

❓سؤال: چه توصيه هايي از مولانا در دوران جديد قابل توصيه است؟

برچسب: نویسنده: مهران نیکنام تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 14:44

اهدا به دكتر عبد الحسين زرين كوباي درختِ معرفت، جز شكّ و حيرت نيست بارتيا كه من باري نديدم، غير از اين بر شاخسارتبرزمينت كِشت و بردت سر به سوي آسمانهاباغبانِ شوخ چشمِ پير و پنهان آبيارتيا از آن سر شاخه هاي دور و پنهان از نظرهاميوه اي ديگر فرو افكن براي خواستارت،يا بر آي از ريشه و چون من به خاك مرگ درشوتا نبينم سبز زين سان ، هم زمستان هم بهارتحاصلي جز حيرت و شك ، ميوه ا ي جز شكّ و حيرتچيست جز اين ؟ نيست جز اين ، ا ي درخت پير، بارتعمرها بُردي و خوردي ، غير از اين باري نداديحيف،حيف از اينهمه رنجِ بشر، در رهگذارتچند و چونِ فيلسوفان، چون بَرِ ديوارِ ندبه ستپيرك چندي زَنخ زن ، ريش جنبان در كنارتوعده هاي اين ، همه نقل ست و عقلِ دير باورشاخه اي از توست،چون بپذيرد اين شعر و شعارت ؟قيل و قال آن ، همه وهم ست و فهمِ جستجوگرهركران پويد كه گردد همعنان باشهسوارتشهرِافلاطون ابله ، ديده با پسكوچه هايشگشته، وز آن بازگشتم ، مي كُند خَمرش خمارتما غلامانيم و شاعر (1) ، در فنون جنگ ماهرسنگ ، چون اردنگ مي سازيم ، ا ي ابله نثارتچيستي و از كجائي اي گياهِ ريشه درگموي بنفشه ي اطلسي ، آيا شناسم من تبارت ؟اي كلاغِ صبحهاي روشن و خاموش برقيخوشتر از هر فيلسوفي دوست دارم قارقارتپال پال و كورمالان ، من كه عمري خرج كردمزيرِسردِ بي مرّوت سايه ات ، يعني حصارتچون گشودم چشم عبرت ، ناگهان ديدم كه بيگهپرده اي برفينه پوشيده سرم ، يعني غبارتمن غبارِگردباد آسا بسي در دور و نزديكديده ام ، امّا نديدستم كه آيد زآن سوارتهم« ندار»ي با من و هم تا گل قالي ـ حصيرممي برد دارو ندار ، ا ي پير ليلاجان ، قمارتمرغزارِگونه گون سبز تورا ، نزديك يا دورگرخوش و ناخوش ، چريده ست اين غزال بي قرارتگرم و سردت ديده و خشك

برچسب: نویسنده: مهران نیکنام تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1402 ساعت: 17:24

صفحه بندی